تاریخ : 14. آبان 1396 - 10:48   |   کد مطلب: 1956
روایتی از حال و هوای زیارت اولی‌های مرزنشینان خراسان‌جنوبی
جوانان مرزنشینی که زیبایی حرم را تنها در عکس‌ها دیده‌اند
محمد دوان‌دوان خودش را به مهدی می‌رساند. تمام مسیر را دویده بود دیگر نایی برای سخن گفتن نداشت و با صدایی گرفته می‌گوید :«خبری خوش برایت آورده‌ام مژدگانی چه می‌دهی؟»مهدی سعی دارد خستگی مسیر را با یک لیوان آب خنک از تن محمد بیرون کند تا هرچه سریعتر او لب به سخن باز کند و خبر خوش را بشنود.

به گزارش مهر مشرق ، هوا گرم است و تو در روستاهای مرزی با وجود تمام مشکلات در کنار خانواده‌ات در همان روستاهای بی‌آب و علف زندگی می‌کنی.وقتی خشکسالی‌های 18 ساله کمر زمین را ترک زده باشد و قنات‌ها را خشک کرده باشد تو در برابر آنها دیگر حرفی نداری.حالا دیگر مردم  گوسفند زیادی هم ندارند تا کمک خرج گذران زندگی‌شان باشد چون رمقی برای دام‌ها در این خشکسالی‌ها نمانده است. همان چند گوسفند باقیمانده از مشتی غلام و کربلایی علی را به بیابان می‌برد و هر روز در بیابان تک و تنها با گوسفندان است. بیابانی با یک آسمان بزرگ به وسعت تمامی پاکی‌های قلبش. مهدی در بین روز که حوصله‌اش سر می‌رود با همان ساز دهنی کوچکی که دارد اوقات خوش جوانی‌اش را در کنار گوسفندان سپری می‌کند و شب که می‌شود خسته و تشنه و گرسنه به خانه برمی‌گردد تا وقتی مادر یک استکان چای برایش آماده می‌کند از خستگی با لباس و کفش به خواب می‌رود.

این کار هر روز مهدی است. او نوجوان 16 ساله‌ای است که در روستاهای مرزی سربیشه زندگی می‌کند.مهدی تا کلاس پنجم ابتدایی درس خوانده و مجبور است برای گذران زندگی به پدرش در کارها کمک کند و برای کمک خرج خانواده گوسفندان همسایه‌ها را به چرا ببرد.وی تاکنون به بیرجند هم سفر نکرده و دوست دارد وقتی پولدار شود به زیارت امام رضا (ع) برود.او روزها در بیابان شعر ائمه را می‌خواند و وقتی از امام رضا(ع) می‌گوید اشک چشمانش را فرا می‌گیرد. گویی انس زیادی با امام رضا(ع) دارد در حالی که تاکنون به حرم این امام همام مشرف نشده و دوست دارد با اولین پولی که به دست می‌آرود به مشهد مقدس برود.در یکی از شب‌ها که به مسجد می‌رود وقتی با دوستانش هم کلام می‌شود بغض گلویش را گرفته و می‌گوید این روزها عجیب دلم هوای مشهد را کرده است و خطاب به دوستانش رضا و محمد می‌گوید:« یعنی می‌رسد آن روزی که ما هم به مشهد برویم.»با شنیدن این جملات رضا و محمد هم اشک از گوشه چشمانشان جاری می‌شود آنها هم مانند مهدی تاکنون به مشهد نرفته‌اند.چند ماهی از این موضع سپری شده تا اینکه یک روز که ماند همیشه مهدی برای چرای گوسفندان به صحرا می‌رود صدای زنگوله گوسفندان از دور دست‌ها به گوش می‌رسد و در گرگ و میش هوا فقط تشخیص یک گله گوسفند از دور امکان پذیر است. نزدیک‌تر که می‌رفتی صدای سگ نگهبان گله بیشتر می‌شد انگار حضور یک غریبه را تشخیص داده بود.

محمد دوان‌دوان خودش را به مهدی می‌رساند. تمام مسیر را دویده بود دیگر نایی برای سخن گفتن نداشت و با صدایی گرفته می‌گوید :«خبری خوش برایت آورده‌ام مژدگانی چه می‌دهی؟»مهدی سعی دارد خستگی مسیر را با یک لیوان آب خنک از تن محمد بیرون کند تا هرچه سریعتر او لب به سخن باز کند و خبر خوش را بشنود.محمد خطاب به مهدی می گوید:« یادت می‌آید چند وقت پیش یک آرزویی کرده بودی؟» مهدی که با تمام وجود، آرزوهای دور و نزدیک را در ذهنش مرور می‌کرد تحمل نداشت و با خواهش از محمد می‌خواهد که موضوع را سریع و واضح بگوید. تا محمد از روزی که همه بچه‌ها در مسجد بودند سخن می‌گوید ناگهان مهدی  می‌گوید «زیارت امام رضا (ع)»  و محمد تایید می‌کند.

اشک در چشمان مهدی حلقه می‌زند و صدای خوشحالی محمد و مهدی در آسمان بیابان به گوش افلاک می‌رسد.مهدی که امشب تصمیم داشت در بیابان تا سحر بماند به سراغ گوسفندان می‌رود و تلاش می ‌کند آنها را سرجمع کند تا هرچه سریع‌تر به روستا بازگردد.در مسیر مهدی جریان را بازگو می‌کند که عبداللهی مدیر کانون فرهنگی هنری روستا امروز در مسجد گفت هر کدام از بچه‌هایی که تا‌کنون به زیارت امام رضا (ع) مشرف نشده‌اند فردا با مدارک شناسایی و اجازه کتبی از والدین به مسجد بیایند.مهدی آرزویی محالی که برای همیشه در ذهن می‌پرواند را دست یافتنی می‌دید و در ذهنش تصویری از گنبد طلای امام رضا (ع) را مجسم می‌کرد.اما بازهم در ته دل اندکی نگرانی داشت که شاید این سهمیه مربوط به دانش آموزان مدرسه باشد و او که در این سال‌ها به جبر روزگار از نعمت درس خواندن محروم شده بود از سفر بازماند.خیلی زود اسباب سفر فراهم شد و مهدی  با دیگر همسفرانش راهی مشهد الرضا می‌شوند دیدن اتوبوس و تجربه سوار شدن بر این وسیله نقلیه هم برای اولین بار است.

و اینک مهدی از دورترین قسمت شرقی ایران خود را در قلب کشور ایران و حرم امام رضا (ع) می‌بیند و تلاش می‌کند که بلورهای اشکش را با دستان سوخته از آ فتابش پاک کند.راستی مهدی یکی از بره‌های کوچک گله خود را که نذر زیارت حضور کرده بود پیشکش آستان مقدس امام رئوف کرد و از حضرت خواست هرچه سریع‌تر زمینه تشرف خواهران و مادرش را هم فراهم کند تا نقش پدر بودن را به خوبی ایفا کرده باشد.آری این حکایت حکایت نوجوانانی است که قرار است برای نخستین بار با دستان خالی روانه حرم حضرت علی ابن موسی الرضا (ع) شوند.

 

 

دیدگاه شما

http://ommatevahed.com/