تاریخ : 17. مرداد 1396 - 11:49   |   کد مطلب: 1838
روایتی از حضور بانوان در جبهه ها
حس خوب مرهم گذاشتن روی زخم رزمنده ها
هر روز لحظه شماری می کردم تا نوبت من برسد و خبر رفتنم به جبهه بشنوم ...بالاخره در بهمن سال61 راهی سرزمین رویاهام شدم.

به گزارش مهر مشرق ، نقش آفرینی بانوان در دوران دفاع مقدس بر کسی پوشیده نیست.جمعی در پشت جبهه و جمعی هم با حضور در صحنه های نبرد برای ایران اسلامی افتخار آفریدند.یکی از این بانوان ، دکتر زهرا کاظمی اهل خراسان جنوبی  است که در آن زمان به عنوان پرستار به جبهه های نبرد اعزام شد و کوله باری از خاطرات را به همراه آورد. وی در ادامه خاطره ای از زمان حضورش در  جبهه ها نقل کرده که به شرح زیر است:« آرزو داشتم هر طور شده به جبهه برم و از نزدیک به رزمنده ها کمک کنم.به همین دلیل به محض اینکه دیپلمم رو گرفتم وارد سپاه شدم و یک دوره یکساله پرستاری رو گذراندم.هر روز لحظه شماری می کردم تا نوبت من برسد و خبر رفتنم به جبهه بشنوم ...بالاخره در بهمن سال61 راهی سرزمین رویاهام شدم.با یک مینی بوس به سمت اهواز حرکت  کردیم،درطول راه به پدرو مادرم فکر میک ردم.دلهره زیادی برای رفتنم داشتند.دلشان نمی آمد دختر 19 ساله شان را که تجربه زیادی هم نداشت به جبهه یا به قول خودشون« به دل توپ وتانک» بفرستند.به آنها حق میدادم ولی می خواستم به هرنحوی که شده به هموطنانم کمک کنم. حتی شستن لباس هایشان.

لحظه های زیبایی در مسیر رفتنم از بیرجند به سمت اهواز سپری شد.حدود14،13نفر بودیم.7پرستار خانم به همراه تعدادی از نیروهای سپاه .شهید کاووسی و شهید کمیلی هم همراهمان بودند.در طول راه طوری می خندیدند و شوخی میکردند.که انگار نه انگار به سمت رویارویی با جنگ و خطر میروند.وقتی نگاهشان میکردم با خودم می گفتم چقدر اعتقاداتشان عمیق است که از هیچ خطری واهمه ندارندو به حالشان غبطه می خوردم.وقتی به اهواز رسیدیم، با دیدن آن شهر جنگ زده حس عجیبی به من دست داد ، درآن  لحظه برای اولین بار جنگ را حس کردم،قرار شد مدتی در اردوگاهی نزدیک خط مقدم بمانم و بعد از اجرای عملیات والفجر مقدماتی عازم منطقه شوم. اقامتمان در اردوگاه چند روزی طول کشید و از رزمنده ها شنیدم که عملیات به دلایلی به تعویق افتاده...

اردوگاه برای من خاطراتی به یاد ماندنی را رقم زد،اقامت در اردوگاه مصادف شد بود با سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی،به همین دلیل من و یکی دیگر از خواهران تصمیم گرفتیم به یاد آن روزهای زیبا جشن بگیریم.با وجود امکانات کمی که داشتیم 3-2ساعتی با اجرای سرود و دکلمه و اجرای پانتومیم،مراسم زیبایی برپا شد.شب های جمعه هم اردوگاه حال وهوای عجیبی داشت،با آمدن آقای آهنگران و برگزاری دعای کمیل همه با اشک و ناله دعا می کردیم و از خداوند سلامتی رزمنده ها و پیروزی کشورمان رو می خواستیم.

بالاخره بعد مدتی انتظار به سر آمد و من و6 پرستار دیگر به یک بیمارستان  صحرایی در اندیمشک منتقل شدیم.بیمارستان اندیمشک در نزدیکی خط مقدم جبهه قرار داشت و به شکل یک سالن ورزشی بزرگ بود که حدود 500تخت به فاصله های نزدیک به هم گذاشته شده بود. به محض ورود به آنجا لباس مخصوص پوشیدم وکارم را شروع کردم .صدای شلیک گلوله ها به گوش می رسید.هنوز مدتی از آمدنم نگذشته بود که تعدادی از رزمنده های مجروح را با هلی کوپتر به بیمارستان منتقل کردند.با فرود هلی کوپتر گرد وخاک شدیدی ایجاد شد.به سمت زخمی ها دویدم.با وجود امکانات کم باید مجروحان را درمان می کردیم.کسانی که زخما شان عمیق نبود سرپایی درمان می شدند وبعد دوباره به جبهه برمی گشتند اما رزمندگانی که به مداوای بیشتری نیاز داشتند به پشت خط مقدم فرستاده می شدند.ساعت کاری مشخصی نداشتیم فقط در صورت خستگی شدید برای مدت کمی استراحت می کردیم.وقتی به چهره زخمی رزمنده ها و آه وناله هاشون نگاه می کردم دلم نمی آمد استراحت کنم.حس خیلی خوبی داشتم، از این که توانستم تا حدودی برای کشورم موثر باشم.

دیدگاه شما

http://ommatevahed.com/