تاریخ : 15. آبان 1396 - 10:01   |   کد مطلب: 1962
«ما آب که نداریم خیلی اذیت هستیم. روستای ما خرابه است و هیچ درآمدی در آن نیست حتی پولی برای تهیه آجر ندارم که درب و پنجره را گِل و آجر کنم.اشک‌هایش روانه می‌شود و می‌گوید: «شب تا صبح در تنهایی‌های خود سلامتی امام زمان (عج) و رهبر را می‌خواهم...»

به گزارش مهر مشرق ،  «محرومیت» کلمه‌ای که برای تفسیر آن کافی است سری به روستاهای شرقی‌ترین استان کشور یعنی استان خراسان جنوبی بزنید.روستاهایی که کورسوی چراغ خانه‌های روستا یکی پس از دیگری در حال خاموشی است.خبرگزاری مهر در گزارشی نوشت اینجا دیگر در روستا خبر از سر سبزی نیست. بیشتر به بیابان می‌ماند. هیچ‌چیز جذابی برای ماندن ندارند. تنها چیزی که به چشم می‌آید، خاک است و خاک است و خاک...گویا از اول اینجا زندگی جریان نداشته است، خانه‌های خشت و گلی به مخروبه می‌مانند. خانه‌ها یا نیمه تخریبی هستند یا خالی از آدمیزاد.محرومیت برای روستائیان اکثر مناطق خراسان جنوبی با زندگی‌شان عجین شده و سال‌هاست طعم محرومیت را می‌چشند، سهمشان از امکانات رفاهی اندک است اما مشکلاتشان بسیار...

سلام و خوشامدگویی که تمام می‌شود، صدای اهالی به گوش می‌رسد. یک از بی‌آبی گلایه‌مند است و دیگری از نبود امکانات رفاهی. یکی از مشکلات زندگی‌اش می‌گوید و دیگری از نابود شدن اراضی کشاورزی و دامداری‌اش.به‌خوبی می‌توان محرومیت را در نوع لباس‌ها، پاهای برهنه کودکان و یا حتی دستان ترک‌خورده‌ای یافت که به‌سختی ظرف آب را برای مصرف به خانه حمل می‌کنند«چاه عباس»، روستایی در ۲۳۰ کیلومتری مرکز خراسان جنوبی و در نزدیکی شهرستان نهبندان که تا مرز نیز ۴۰ کیلومتر فاصله دارد.فقر در کوچه‌ها و حتی بام خانه‌ها بیداد می‌کند. به‌خوبی می‌توان محرومیت را در نوع لباس‌ها، پاهای برهنه کودکان و یا حتی دستان ترک‌خورده‌ای یافت که به‌سختی ظرف آب را برای مصرف به خانه حمل می‌کنند.

تمام خانه‌ها با چهاردیواری گِلی بالا آماده که شاید با اندک لرزش و بارانی بر سر ساکنان، آوار شوند. اگرچه روزهای سرد پاییزی است اما اینجا آفتاب بر گونه‌ها سیلی می‌زند و اهل روستا برای مقابله با گرما، در مسیر باد قرار می‌گیرند. به‌راستی که تنها فقر یکه‌تاز میدان است.

از ظاهرشان پیداست که هیچ‌ندارند اما دلی به پهنای کویر دارند. خانمی مسن با دیدنمان لبخندی شیرین می‌زند. گویی سنگ صبورش را پیداکرده وهنوزهیچ نگفته‌ایم، شروع می‌کند: «مشکل من چشمانم است که بینایی زیادی نداشته و باید عمل کنم. اصلاً شناسنامه ندارم چون آن را گم کرده‌ام. نه یارانه دریافت می‌کنم و نه تحت پوشش کمیته امداد هستم. شناسنامه که نداشته باشی، هیچ‌چیز نداری. بارها برای گرفتن شناسنامه به نهبندان رفتم اما پاسخگو نیستند.»زینب خانی نام دارد و گویا برای درمان چشمانش از دیگران درخواست کمک کرده است: «می‌گویم برای چشمانم کمک کنید، می‌گویند تو پیری و چشمانت به خاطر پیری کم بینا شده است.»زینب که گویی هزینه درمان چشمانش دو میلیون و ۵۰۰ هزار تومان است، می‌افزاید: «می‌خواهم پول جمع‌آوری کنم تا ۲۰ روز دیگر چشمانم عمل شود» و با خنده شیرینی می‌پرسد: «مشکلم را حل می‌کنی؟»

اصرار بانویی تقریباً ۶۰ ساله ما را به خانه‌اش می‌کشاند. اتاقی کوچک و محقر که به‌جز عکس رهبری و امام (ره)، هیچ تابلویی بر دیوارهای ترک‌خورده و سیاهش نصب نیست. نور از پنجره مربعی شکل قدیمی داخل خانه پهن شده است.از مشکلاتش می‌پرسیم. چادرش را در برابر دوربین مرتب می‌کند و می‌گوید: «ما آب که نداریم خیلی اذیت هستیم. روستای ما خرابه است و هیچ درآمدی در آن نیست حتی پولی برای تهیه آجر ندارم که درب و پنجره را گِل و آجر کنم.اشک‌هایش روانه می‌شود و می‌گوید: «شب تا صبح در تنهایی‌های خود سلامتی امام زمان (عج) و رهبر را می‌خواهم...»اینجا مردم منتظرند که چتر یاری دولت بر سرشان افکنده شود...اما انگار خبری نیست که نیست...

اگر از او ا آب که نداریم خیلی اذیت هستیم. روستای ما خرابه است و هیچ درآمدی در آن نیست حتی پولی برای تهیه آجر ندارم که درب و پنجره را گِل و آجر کنم.اشک‌هایش روانه می‌شود و می‌گوید: «شب تا صبح در تنهایی‌های خود سلامتی امام زمان (عج) و رهبر را می‌خوا بپرسی چرا باوجود این‌همه مشکلات، سال‌هاست که در روستا مانده‌ای و ترک دیار نکرده‌ای؟، باز هم با لبخند گرمش می‌گوید: «مرزنشین هستیم و برای نگه‌داشتن کشور از آنچه از دستمان برآید کوتاهی نمی‌کنیم. تنها تکه نانی می‌خورم، اما سرپا ایستاده‌ام و همین‌طور روزگار می‌گذرانم».هنوز نیم ساعتی از حضورمان در چاه عباس نگذشته است. اما دنیایی از درد و مشکل کوله‌بارمان را پر کرده که حتی به دوش کشیدنش نیز دشوار است.پسر بچه‌ای شش ساله که با که لباس های محلی چشم به رفتارمان دوخته است، دلت را گرفتار درد می‌کند. پاهای برهنه‌اش بر ریگ های کف کوچه بوسه می‌زند. آفتاب پشت پاهایش را سوزانده و رنگشان را به سیاه سوق داده است

بچه‌هایش از کودکی لباس زیبای محلی را بر تن داشته و لهجه اصیلشان را حفظ کرده‌اند. برخی از کمک مسئولان امیدی ندارند و برخی در مقابل دوربین تنها یک جمله می‌گویند: «چرا فیلم می‌گیرید؟ مسئولان برای این فیلم‌ها هم ارزش قائل نیستند و مشکلی از ما حل نمی‌شود.»پسر بچه‌ای شش ساله با لباس های محلی چشم به رفتارمان دوخته است، دلت را گرفتار درد می‌کند. پاهای برهنه‌اش بر ریگ های کف کوچه بوسه می‌زند. آفتاب پشت پاهایش را سوزانده و رنگشان را به سیاه سوق داده است. تنها با لبخندی از سوی ما صمیمی شده و به‌واسطه عکسی که از او گرفته‌ایم، شادمانه بالا و پایین می‌پرد.این‌ها تنها حکایت یکی از روستاهای خراسان جنوبی بود. بیش از ۸۰ درصد از روستاهای استان یا در این وضعیت قرار داشته و یا وضعیت بدتری بر آن‌ها حاکم است. اینجا مرز شرقی کشور در کنار یکی از ناامن‌ترین کشورهای منطقه یعنی افغانستان است، سایه محرومیت همچنان بر سر مردم سنگینی می‌کند اما انگار هنوز مسئولان به صرافت نیفتاده‌اند که روستاها و روستانشینان را دریابند. اینجا داشتن حداقل‌ترین امکانات به آرزویی بزرگ تبدیل شده است؛ آرزوهای برآورده نشده‌ای که اگر چه عشق به کشور پای برخی از آنان را در روستا قرص کرده است اما  دیگر کارد فقر به استخوان معیشت رسیده است مسئولان تا دیر نشده مردم این دیار را نه در شعار که در عمل دریابید.

 

دیدگاه شما

http://ommatevahed.com/